امروز وقت مصاحبه دارم.برای کار پخش روزنامه. ساعت کاری ۳ صبح تا ۷ صبح ، یعنی سردترین ساعتهای اینجا. یکی از بچه های ایرانی ماشین خریده ، دوچرخش رو نمیخواد. باید دو تا چرخ زمستونی ( میخ دار ) بگیرم. توی دمای منفی بیست ، بزنم توی خیابون!به خانواده هم میگم یه کار پاره وقت با ساعت کاری کم و شرایط خوب گیر آوردم. از وقتی اومدم فقط اتفاقای خوب و چیزهای جالب رو براشون تعریف میکنم. یه خرده بهم شک کردن. حق هم دارن. چهار ماهه اینجام ، فقط دارم حال میکنم! زیاد با عقل جور در نمیاد. اونم من که همیشه ناراضی ام. تماس تصویری که استارت میخوره ، یه لبخند گشاد میزنم و صحبت میکنم. تماس قطع میشه ، میرم روی تنظیمات کارخانه... یعنی همون چهره ناراحت و عصبی!امیدوارم کار رو بگیرم امروز. پولم در حال تمام شدنه. دیشب خوابم نبرد از نگرانی. ساعت پنج صبح بلند شدم و یه قهوه خوردم. سیگار کشیدم. گمونم محل مصاحبه نزدیک دانشگاست. میرم کتابخونه یه خرده مطالعه میکنم... خونه بمونم فقط فکرای چرت و پرت میکنم.این هفته قراره کلی برف بیاد. هنوز برف قبلی آب نشده! جایی نمونده که بخواد بشینه! خورشید هم که روزهای آخرشه. کم کم میریم توی تاریکی تا چهل روز.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 8:25 توسط خرمگس
|
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
تاريخ: جمعه
24 تير
1401 ساعت: 0:38